
سلام دوست من
امروز بعد از چند سال اومدم و وبلاگم رو باز کردم
دیدم چقدر همه چیز داره زود میگذره ، چه روزهای خوب و بدی و گذروندم
چه اتفاقات شیرینی و تلخی رو گذروندم که فکر می کردم که بهتر از اون اتفاق خوب دیگه ممکن نیست بیفته و بدتر از اون اتفاق بد هم ممکن نیست بیفته
اما باز هم اتفاقات خوب و بدی افتاد که همه اونا باعث شد خیلی پخته تر بشم ، خیلی چیزها برام روشن بشه و خیلی از آدمها رو بشناسم ، جاهایی که خیلی سخت می گرفتم دیگه سخت نگیرم و حتی جاهایی که خیلی رها می کردم سخت تر بگیرم .
اما اتفاقی که این روزها افتاده و همه امون رو خیلی غمگین کرده شهادت پدری هست که به نظر من هنوز هیچکدوممون نشناختیمشون ، شاید سالها زمان لازم باشه که به همه ابعاد شخصیتی ایشون پی ببریم
دلم گرفته ، دل تنگم ، دل تنگ آرامش دادن های بابا جون
دلتنگ تلنگرها و توصیه های باباجون
چه پدری داشتیم و قدرش رو ندونستیم(ندونستم) ، همش میگم این اتفاقات یه کابوس خیلی وحشتناکه که یک روز وقتی از خواب بیدار بشم یه نفس راحت میکشم
نمیدونم چرا دارم اینها رو می نویسم ، اما امید دارم به آینده همون آینده روشنی که آقا جون گفتن ، همون آینده ای که ما رو روی قله ترسیم کردن
بی نهایت دلتنگم اما امیدوار ، امیدوار فرداهای روشن

آخرین نظرات